فیلم های روی پرده پردیس اطلس

فیلم های روی پرده هویزه

فیلم های روی پرده سیمرغ

فیلم های روی پرده پیروزی

فیلم های روی پرده آفریقا

فیلم های روی پرده قدس

مشهد سینما
  • از همه چیز گفتن، هیچ نگفتن

    ۱۳۹۴/۰۶/۱۴
    تعداد نظر :(#)

    از همه چیز گفتن، هیچ نگفتن


    یادداشتی بر فیلم عصر یخبندان / محمدعلی محمدپور

  • قاعده این است. هر فیلم باید اندازه ی حرف هایش، فرم داشته باشد و اندازه ی فرمش هم حرف داشته باشد. مادامی که این دو، پا به پای هم پیش روند نه حرفی گنده تر از دهان زده می شود و نه دهانی خالی از حرف می ماند. یک توازن خوب، مناسب و قابل قبول. نتیجه هم می شود فیلمی باورپذیر و منسجم و ماندگار.
    عصر یخبندان فیلم پریشان و نامنسجم و بزرگ ادعایی است که هرگز از پس این سنگ بزرگی که برداشته، برنیامده است. خیلی حرف زده است. نه حرف حساب، بلکه ورّاجی کرده. از همه چیز خواسته بگوید، اما در واقع از هیچ نگفته است. در واقع، چون دایره ی حرف هایش را بزرگ کرده، در هیچ کدام به عمق نرسیده و در سطح مانده است. هیچ کدام از آدم هایش را مال خود نکرده و حرف هایش هم، از فیلم خارج است. گاه بسیار شعار زده شده، گاه سیاه و پوچ، گاه شوخی های بی مزه و بیجا و در لحظاتی هم البته کمی سرگرم کننده و با ریتم تند.
    داستان فیلم چیست؟ خیانت زنی به مردی. زنی معتاد و مردی اتوکشیده و نسبتا مثبت. و کامل ترش می شود نسبتا مثبتِ ناشیِ مضحک. دو آدم، نماینده‌ی دو تیپ. زنی از زن‌های منفی و مردی از مردهای مثبت. می‌ماند رابطه‌شان. این دو، زن و شوهرند و صاحب فرزندی پنج شش ساله مثلا. داستان از وسط شروع می شود به روایت شدن. از یک جایی که می فهمیم رابطه شان سرد است. چرا؟ فیلم می گوید: مهم نیست. مشکل چیست؟ مهم نیست. ما پرت می شویم وسط یک رابطه ی سردِ دو تا آدم. زن رو به مواد آورده و رو نهاده به هرزگردی و دوستی با مردی دیگر. اما چرا از بابک (شوهرش) گریزان است و به فرید پناه می آورد؟ نمی دانیم. آن هم با آنکه می بیند فرید به هیچ کس رحم نمی کند. کسی که اطرافیانش برایش وسیله ی مصرفی اند برای خوش گذرانی هایش. اصلا این قضیه جلوی چشمِ زن اتفاق می افتد. در مورد دختری شهرستانی که ازش سوء استفاده شده و در جایی از فیلم به فلاکتی که همه انتظارش را داریم می افتد به روترین و دم دستی ترین شکل ممکن. اما باز هم منیره، با فرید می ماند. بازی کرامتی بد نیست. اما باز هم از نقشش شخصیتی منحصربفرد و ماندگار نمی سازد. معلوم نیست دردش چیست؟ ولی مشخصا وضعیت او هم معلول علت هایی نامعلوم است. بابک هم همین است. معلول. معلول عللی نامعلوم. اینکه بابک دردش چیست، اینکه چرا زندگی اش به این روز افتاده هم بی جواب می ماند. از جایی هم با بابک هستیم که منفعلانه دارد در زندگی رو به تباهی اش دست و پا می زند و زنش را تعقیب می کند. او هم بر زندگی اش و در رابطه اش با زن و با بچه اش تسلطی ندارد. اصلا زن و شوهر بلد نیستند با هم حرف بزنند. سعی هم نمی کنند. به قول فیلمساز خارپشت وار هم را تحمل می کنند در این عصر یخبندان. هیچ کس سعی نمی کند که چیزی را عوض کند و این ایده ی خطرناکی است. و بقیه. فرید، به شدت آقازاده است! با بازی بد رادان. و یک نقش برای آنا نعمتی که می شود دختر پولدار نامزدِ پسر بی پول. پسر بی پولی که در یکی از مهمانی های فرید در اثر مصرف زیاد مواد می میرد. و ژاله صامتی که یکی دو دقیقه بازی خوب دارد. اما این یکی دو دقیقه بازی خوبش کجای داستان را پیش می برد و بود و نبودش چه فرقی ایجاد می کند، بماند. و نقش محسن کیایی هم می شود مزه ی فیلم. مزه پرانی و نقش طنز فیلم. مثلا یک جایی شوخی کند با طرح ترافیک تهران و یک جایی برسد به این دیالوگ با مردِ بدبختِ نصابِ ماهواره که نقبی می زند به سریال های ترکیه ای و مردان شهر که همه از همسران شان فراموش کرده اند و چسبیده اند به سریال های ماهواره ای. هیچ کدام از آدم های فیلم میلی به شخصیت شدن نکرده اند. بعضی تیپ شده اند و بعضی تیپ هم نشده اند و هیچ نیستند.
    عصر یخبندان از همه چیز می خواهد بگوید. مثل این است که عده ای روبروی فیلمساز نشسته باشند و هی بپرسند: از اعتیاد گفتی؟ فیلمساز بگوید بله گفتم. از خیانت چی؟ گفته ام. از آقازاده ها چی؟ آن را هم گفته ام. از پسر بی پول، دختر پولدار؟ بله گفته ام. از سوء استفاده از دختر شهرستانی؟ البته که گفته ام. و همین طور زیادند از این دست مسائل که در فیلم مطرح می شوند. در واقع به همه چیز پرداخته و دغدغه های همه طیف ها را مطرح کرده. حالا اینکه این تکه داستان ها، چطور به هم می چسبند و واحدی به عنوان یک فیلم سینمایی می سازند چه می شود، خدا می داند. آش شله قلمکار است دیگر، فقط گاهی پیازداغش کم می شود و گاه زیاد. و به قسمت تدوین که می رسد فکری به ذهن فیلمساز می رسد: تقطیع زمان. همین اداهای پست مدرنی که وسط فیلم یکهو تماشاگرانی دست به دهان بگیرند که: «ببین! فیلم برگشت عقب! تکرار شد!» این جایش می‌شود رنگ و لعاب زدن به گنجشک و قناری ساختن. به همان بی ربطی نماهای هلی شات. از هم گسیختگی فرم و رنگ و لعاب زدن. نمای عروسک آویزان به آینه جلوی ماشین گرفتن. پایان بندی هم که می شود این جمله: «و همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد و آنها تا سال های سال به خوبی در کنار هم زندگی کردند.» مرد فراموشی می گیرد. زن به زندگی اش برمی گردد. آقازاده ی بدمن فیلم هم که به هنرمندانه‌ترین (!) شکل ممکن نابود می‌شود.
    این آخر کار هم یک عده بعد از خواندن این متن می‌گویند: یعنی این فیلم این قدر بد بود و هیچ نکته ی خوبی نداشت؟ و چرا بدی ها و خوبی را با هم نمی گویید؟ پاسخ: بعضی بدی ها آن قدر بدند که وجودشان به طور کلی اثر را زیر سوال می برد و خوبی های احتمالی را هم تبدیل به بد می کند. یک فیلم یا خوب است و سرفراز بیرون آمده و یا بد است و نتوانسته حرفش را بزند. آن وقت دیگر خوبی ها معنی‌شان را از دست می‌دهند./

    متشر شده در روزنامه ابتکار
  • Share this article on the social networks

  • Your Name:

    Your Message:





فروش فیلمها مشهد تخفیف فروش فیلمها فروش فیلمها

Copyright @ 2012 Mashhad-Cinema.All Rights Reserved /
طراحی و پیاده سازی توسط شرکت طراحی وبسایت مهام